|
زندگی زیباست؟؟ |
|
|
اینا همشون بهونه های زندگی منه!!! میخوام از دلتنگیام بگم ،میخوام بگم امشب دلم برای همه روزای خوبم دلتنگم،میخوام بگم برای همه دوستهایی که الان فقط ازشون یه اسم مونده دلم تنگه،برای اون خنده های از ته دلم برای اون گریه های از سر شوقم دلتنگم،دلتنگ آغوش مادرم ،دلتنگ نوازشهای پدرم،دلتنگ یه خواب آروم،دلتنگ بازیهای بچگونه،دلتنگ زنگ آخر مدرسه،دلتنگ اون دغدغه های بچگیام که بزرگترینش قد یه توپ بود وای بر من چه به حال و روزم اومده... میگن آدما با خاطره هاشون زندن،کاش میشد این همه خاطره خوب مال من نبود،اون وقت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:10 توسط علی |
پَسِ این پنجره هر شب ، یه نفر تا صُب بیداره ! توی کوچه داره بارون میباره ! منتظر بوده همیشه ، از قدیما تا به امروز ! توی کوچه داره بارون میباره ! دیگه باید بیاد از راه ، اونی که حادثهسازه ! توی کوچه داره بارون میباره ! امّا دس رو دس گُذاشتن ، دیگه فایدهیی نداره ! توی کوچه داره بارون میباره ! دیگه بسّه چشم به راهی ، اِی نشسته پُشتِ شیشه ! توی کوچه داره بارون میباره ! (یغما گلرویی)
تا رسیدن به سپیده لحظهها رُ میشماره !
آخه تو قصّهها خونده ، که یکی میرسه از راه !
اون که هَر راهِ بُلندی ، پیشِ پاهاش میشه کوتاه !
کی واسه پاپتیا نون میاره ؟
که شب از تو کوچه رَد شه ، این زمستون بشه نوروز!
سایهها برن از اینجا ، دیوای جادو بشن گُم !
این کویرِ خُشکِ مُرده ، بشه یک مزرعه گندم !
کی واسه کبوترا دون میاره ؟
اون که حرفاش حرفِ تازهس ! اون که اسمش مثِ رازه !
اگه باشه دیگه پاییز ، صاحبِ گُلای باغ نیست !
دیگه تو شبای تاریک ، قحطیِ نورِ چراغ نیست !
کی کلیدِ قفلِ زندون میاره ؟
وقتی که از جا بُلنشه ، آخرِ این انتظاره !
برای دیدنِ خورشید ، باید از تو شب طلوع کرد !
واسه آبادیِ این باغ ، باید از باغچه شروع کرد !
کی گُلا رُ توی اِیوون میاره ؟
اگه دس رو دس بذاری ، شبمون سحر نمیشه !
رو به آینه سفر کن ، تا از این سایه جُداشی !
شاید اون که پُشتِ دیوُ میشکنه خودِ تو باشی !
کی درفشِ خشمُ بیرون میاره ؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط علی |
آنقدر تنهایم که شبها با سایه ام خلوت میکنم آنقدر ساده ام که به قاصدکی دل میبندم آنقدر خسته ام که گویی کوهی را جابجا کره ام وآنقدر غمگینم که ابرهای اسمان برایم گریه میکنند!!! من در سکوت گمشده ام وهرگز صدایی مرا به سوی خود نخواند
من امیدم را در کوچه های انتظار به دست باد دادم
وچشمانم همین چند لحظه پیش از غروب نوید قطره های اشکم را دادند
اشکم لرزید اما باز شانه ای برای گریه کردن نداشتم
به ناچار سر به دیوار گذاشتم برایم عجیب بود که او مرا از خود نراند.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:40 توسط علی |
خدایا در این تنهایی محض تنها حضور تو مرهمی بر دل خسته ی من است خدایا در این سکوت بی نهایت در این سیاهی شب تنها خاطره هایم هستند که همچون ستاره های درخشان گویای روشنی است خدایا در انتهای جاده ی زندگی میان بن بست تنهایی اسیر شده ام ای کاش می توانستم دیوار سرنوشت را در هم شکنم و ازادی را در اغوش بگیرم ای کاش می توانستم صداقت را دوباره احیا کنم انوقت دیگر تنهایی بی معنا بود ای کاش می شد همیشه زیبا زندگی کرد لیلا عباسی
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:47 توسط علی |
آره خسته ام اما من خدا رو هم فراموش کردم اونوقت انتظار دارم... وای بر من!!! 
تنهام
تنها تر از همیشه
کاشکی میتونستم حداقل خودمو سر خوش نشون بدم
یعنی میشه منم مثل بقیه یه زندگی بدون دقدقه رو تجربه کنم!!!
به هرکسی که دل بستم تنهام گذاشت عاشق هرکی شدم تردم کرد
اره دیگه باور کردم این سرنوشت منه کاشکی حداقل یه نفر تو این شبهای بی ستارم روزن امیدم میشد کاشکی فقط یه نفرتنهایی هامو باور میکرد اینا جملاتیه که یه عمره تودلم تکرارشون میکنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:6 توسط علی |
بهتره نبینی که نزدیک ترین کسانت با هات چی کار میکنن بهتره نشنوی که نزدیک ترین کسانت پشت سرت چی می گن جز سلسله همیشگی تسویه حسابها نیست. زندگی بعضی دین اند و بعضی اعتبار بشر با زشتی مدیون می شود و با نیکی معتبر - ربازار تارز -
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 4:50 توسط علی |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط علی |
عـید شما مبارک! کارتون خوابای خسته!
یه سال زشتِ تازه، چشم انتظار نشسته!
عـید شما مبارک! بچه های فال فروش!
چن سالُ زجر کشیدین، یه سالِ دیگه هم روش!
عـید شما مبارک! زندونیای اوین!
زندونیای قصرُ گوهردشتُ ورامین!
عـید شما مبارک! معلمای حبسی!
سارا انار نداره، توی کتاب درسی...
عیدِ شما مبارک! روزنامه های بسته!
شما که مهرِ تعطیل رو اسماتون نشسته!
یغما گلرویی
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:7 توسط علی |
هر که آمد بار خود را بست و رفت ما همان بدبخت و زار و بی نصیب زین چه حاصل جز دروغ و جز دروغ زان چه حاصل جز فریب و جز فریب باز می گویند فردایی دگر باش تا دیگری پیدا شود نادری پیدا نخواهد شد " امید" کاشکی اسکندری پیدا شود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:14 توسط علی |
خسته ام از زمزمه توی قفس
خسته ام شاید از این حجم نفس
خسته ام از خستگی از انتظار
خسته ام از زندگی در این مدار
خسته ام از غربت بی انتها
از طلوع و از غروب منتها
خسته ام از شاید از این ازارها
از زبان و زخم یار آشنا
خسته ام از غربت دشت و دیار
از عبور و فاصله٬ دیدار یار
خسته ام از اینهمه تکرارها
از در و هجم قفس ٬ دیوارها
خسته ام از قصه زخم و نمک
فاش میگریم و الله معک
خسته ام دیگر نمی خواهم غمی
از مصیبتهای دنیای دنی
خسته ام از ماه و خورشید و فلک
از همه جور و ستمهای ملک
خسته ام از رنج بی پایان دل
از همه غرقه شدن در آب و گل
خسته ام از اینهمه خسته شدن
روز و شب دنبال یک لقمه شدن
خسته ام از عشق فرهادی ولی
بیستون ها کنده ام اینجا همی
خسته ام اما ولی فرهادی ام
خسته و مجنون دل لیلائیم
خسته ام نام مرا فریاد کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:0 توسط علی |